...ساقی مرگ...
|
|
جوانی و پیری...
در جواني به خويش مي گفتم شير شير است گرچه پير بود چون كه پيري رسيد دانستم پير پير است گرچه شير بود
نوشته شده توسط کارو | لینک ثابت |
گمنامی گم نشده... ...تقديم به همه ... گمنامي گم نشده... ميان همه جويها , كه همراه همه رودها بدريا سرازير ميشدند جوي كوچكي هم بود كه هيچ ميل سرازير شدن به دريا را نداشت...! وقتي ساير جوي ها پرسيدند چرا؟ گفت : من هر چند در مقابل عظمت دريا بس نا چيز . خوارم!...اما من... " گمنامي گم نشده " را بيشتر از " شهرت گم شده " دوست دارم... نوشته شده توسط کارو | لینک ثابت |
شراب و اب...
گفتم كه چيست فرق ميان "شراب" و" اب" كه اين يك كند خنك دل و ان يك كند كباب! گفتا:كه اب : خنده عشق است در سرشك... ليكن شراب نقش سرشك است در سراب... كارو نوشته شده توسط کارو | لینک ثابت |
خيام اگر زباده مستي ... گر مي نخوري طعنه مزن مستان را بنياد مكن تو حيله و دستان را تو غره بدان مشو كه مي , مي نخوري صد لقمه خوري كه مي غلام است ان را خيام اي صاحب فتوا از تو پر كارتريم با اين همه مستي از تو هشيارتريم تو خون كسان خوري و ما خون رزان انصاف بده كدام خونخوار تريم خيام نوشته شده توسط کارو | لینک ثابت |
...از هیاهوی واژه ها خسته ام... از هياهوي واژه ها خسته ام من سكوتم را از اوراق سپيد اموخته ام. ايا سكوت روشن ترين واژه ها نيست؟ هميشه در خلوت مرگ را مجسم ديده ام ايا مرگ خونسردترين واژه ها نيست؟ تا چشم گشودم از چشم زندگي افتادم. شبي - شايد امشب – زير نور يك واژه خواه نشست نام خونسرد معشو قه ام را بر حواس پنجگانه ام خال خواهم كوفت. . هم زمان پايين. اخرين.برگ خاطراتم خواهم نوشت: پايان...
نوشته شده توسط کارو | لینک ثابت |
..مي خواري و مستي ره و رسم دگري داشت... دلم از اين همه گرفتاري اين همه خونخواري و تبهكاري گرفته بود . رفتم سراغ دوستم ...گفتم: بيا بخاطر يك لحظه فراموشي پيمانه اي چند مي بزنيم بزير درخت رزي كه تنها درخت خانه ما بود پناه برديم .هنور اولين پيمانه شراب را سر نكشيده بودم كه يك قطره اب از شكستگي يك شاخه سر شكسته بدامنم فرو غلتيد.. با تعجب از دوستم پرسيدم: اين قطره چه بود ؟ از كجا باريد؟ در اسمانها كه از ابر خبري نيست.. دوستم پاسخي داد كه روحم را تكان داد گفت: درخت رز است كه گريه مي كند ... مي خواهد بما بفهماند : كه بي انصافها لااقل خون مرا جلوي چشم من نخوريد!...
كارو نوشته شده توسط کارو | لینک ثابت |
یه درده دل... كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم... اكنون كه بزرگيم چه دل تنگيم... كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند... اما اكنون اگر هم فرياد بزنيم كسي نمي فهمد دل خوش كرديم كه سكوت كرده ايم : سكوت پر بهتر از فرياد تو خاليست...!!! نوشته شده توسط کارو | لینک ثابت |
لوچ...
دهقان پير با ناله مي گفت:ارباب!اخر درد من يكي دوتا نيست
با وجود اين همه بدبختي نميدانم ديگر خدا چرا با من لج كرده و
چشم تنها دخترم را ""چپ""افريده است؟!
دخترم همه چيز را دوتا مي بيند...!
ارباب پرخاش كرد كه بدبخت ! چهل سال است نان مرا زهر مار مي كني
مگر كور بودي نديدي كه چشم دختر من هم "چپ"است...
گفت چرا ارباب ديدم... اما...چيزي كه هست دختر
شما همه اين خوشبختي ها را "دوتا" مي بيند...ولي
دختر من همه اين بدبختي ها را... (کارو) نوشته شده توسط کارو | لینک ثابت |
گفتگو... گفتم اي پير جهان ديده بگو... از چه تا گشته بدينسان كمرت؟ مادرت زاد به اين صورت زشت؟... يا كه ارثي است تورا از پدرت؟!
ناله سر داد:كه فرزند... مپرس سرگذشت من افسانه پرست اسمان داند دستم كه چسان كمرم تا خورد و تا خورده شكست!
هر چه بد ديدم از اين نظم خراب همه از ديده قسمت ديدم... فقر و بد بختي خود در همه حال با ترازوي فلك سنجيدم!
تن من يخ زده در قبر سكوت! دلم اتش زده از سوزش تب! همه شب تا به سحر لخت و ملول اسمان بود و من و دست طلب!
عاقبت درل غم يك عمر تباه واقعيات بمن لج كردند... تا ره چاره بجويم ززمين: كمرم را به زمين كج كردم...!
(كارو)
نوشته شده توسط کارو | لینک ثابت |
یک با یک برابر است... معلم پاي تخته داد مي زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود ولي اخر كلاسي ها لواشك بين هم تقسيم مي كردند!!! و ان يكي در گوشه ديگر"جوانان"را ورق مي كرد و با ان شور بي پايان تساويهاي جبري را نشان مي داد با خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود تساوي را چنين بنوشت ""يك با يك برابر هست"" از ميان جمع شاگردان يكي بر خاست هميشه يك نفر بايد بپاخيزد به آرامي سخن در داد: تساوي اشتباهي فاحش محض است معلم مات بر جا ماند واو پرسيد: اگر يك فرد انسان واحد يك بود ايا باز يك با يك برابربود؟ سكوت مدهشي بود و سوالي سخت معلم خمشگين فرياد زد:....................................آري برابر بود!!! واو با پوزخندي گفت: اگر يك فرد انسان واحد يك بود... انكه زور و زر به دامن داشت بالا بود وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت..................... پايين بود اگر يك فرد انسان واحد يك بود انكه صورت نقره گون چون قرص مه داشت بالا بود... وان سيه چرده كه مي ناليد پايين بود!!! اگر يك فرد انسان واحد يك بود.....................اين تساوي زيرو رو مي شد!! حال مي پرسم يك اگر با يك برابربود نان مال مفت خواران از كجا اماده مي گرديد يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد؟ يك اگر با يك برابر بود پس كه پشتش زيربارفقر خم مي شد؟ يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت؟ يك اگر با يك برابر بود.........پس چه كس ازادگان را در قفس مي كرد؟ معلم ناله اسا گفت: بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد: يك با يك برابر نيست...
نوشته شده توسط کارو | لینک ثابت |
لينك باكس پنگوين
با ثبت وبلاگ خود در اين لينك باكس كاربران خود را تا 1000% افزايش دهيد.
|
About
![]() به پندار تو:جهانم زيباست...جامه ام ديباست...ديده ام بيناست...زبانم گوياست...قفسم هم طلاست...:بر اين ارزد كه دلم تنهاست؟؟؟
Google Searcher
|
Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati